تبليغاتX
شیرین اما تلخ


شیرین اما تلخ

شعر وحرفهای تنهایی

 

به موهایم دست می کشی ومرا از خواب بیدار می کنی

                                با بوسه ای گل از گلم باز می کنی

دوستت دارم در گوشم زمزمه می کنی

                               وای !!!! چه غوغایی در دلم به پا می کنی

اخم می کنم ((چشمم رانبوس))آرزوی دوری می کنی؟

                              می خندی که چرا به خرافات گوش می کنی

به چمدان دستت نگاه می کنم

                            بغض نشکفته رارها می کنم

چشمک می زنی ومی گویی نترس

                         مگراز جادوی توراه فرار هست؟؟؟؟؟؟؟؟

سالها گذشت     عطرتنت را بادبرد

                  درحیرتم هنوز          اومراازیادبرد؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:3 توسط شیرین بی فرهاد| |

هيچوقت نمي تواني با مشتهاي گره كرده دست  

كسي را به گرمي بفشاري

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:43 توسط شیرین بی فرهاد| |

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم! *


لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !
سزای عاشقای " کرد " ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که " عزالدین " و داره سرزمین من !
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث " کرد " دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره !

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی " کرد " تو مشت محکمی داره !!
عزیز جمعه های سرخ آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:0 توسط شیرین بی فرهاد| |

 

يك جام مي خواهم ويك شعر ناب

                                  يكدست گريه سير ،يك مشت جادوي خواب

ساعتي تنهايي خالص وسكوت

                               بي ترس ديگران چند حلقه دود

پنجره اي باز باز روبه آسمان

                                چند فرياد ((اي خدا )) از اعماق جان

دو چشم مست درخشان وخيره به من

                               دودست مردانه محكم مهربان با من

بي محابا جام زنم با مزه لباني آتشين

                                بدمستي كنم در آغوشي بي بديل ودلنشين

كاش اين رويا برويد به قلب من

                             شايد هوس مردن بخشكد دراين بدن

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط شیرین بی فرهاد| |

My Valentine



Things Have Been Great in My Life
Ever since You Said "I Do"
I'm So Proud You're My love
Simply Put, Because I Love You.
I May Not Always Show

How Much I Really Care
I Hope That You Know
That I Will Always Be There.
I Don't Need a Special Day
To Show You My Love
I Try to Show You in Many a Way
That Our Love Is Blessed from Above.
I Love You with All My Heart
As We Grow Old Together
I Knew from the Start
That Our Love Would Be Forever.

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:55 توسط شیرین بی فرهاد| |

با نوازشت جرعه جرعه از جام تسلیم می نوشم و با نجوای نفس هایت حقایق تلخ را به باد می سپارم  با موج بوسه هایت قلبم شناور بر رویا وخیال می شود درآتشکده نگاهت چارچوب اخلاقیم خاکستر می شود  دوست دارم به خودم واین دنیا بخندم وبگویم من وتو یعنی .................. مای بی هم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:15 توسط شیرین بی فرهاد| |

 

مغايرتهای زمان ما

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

  

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

 

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !

 

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:43 توسط شیرین بی فرهاد| |

خداوندا هرشب با تو اندوه دلم را زمزمه مي كنم وبا نوازش هاي لطيف محبتت به خواب مي روم خداوندا اگر بيدار شوم وتو در كنارم نباشي چكاربايد كنم؟؟؟؟؟؟ وقتي دلم مي شكند تنها تويي كه نمي گذاري از خشم ونفرت لبريز گرددتو مرا مي بخشي پس چرا من ديگران را نبخشايم خداوندا دلگيركه مي شوم سر بر پاي تو مي گذارم وآرام مي گريم شايد اشكهاي من تعميدم دهد خداوندا وقتي گرماي وجودت را در تنم حس مي كنم شاد مي گردم خداوندا امروز روز بزرگي است تو آمدي تا مرا نجات دهي پس مرا به حضور خود بلند كن

خداوندا به تنهايي مثل هر سال كريسمس را جشن مي گيرم

خداوندا بي تو از دنياي تو مي ترسم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:46 توسط شیرین بی فرهاد| |

 

حتی طولانی ترین شب هم به خورشید می رسد .........

                                        یلدا مبارک

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:20 توسط شیرین بی فرهاد| |

امروز هواي دلم بدجور ابري وباراني است ودلگيرم نمي دانم اكنون بر كجاي اين كره خاكي گام مي نهي ولي اين را مي دانم از جاي پايت گل مي رويد وبر سر خارهم كه دست بكشي بهاري مي شود چندين روز است كه بر سر دلم داد مي كشم ودر ندان تنهاييم شكنجه اش مي دهم كه چرا ترا آزرد مي دانم از من زخمي عميق به دل داري عزيز دلشكسته ام خيلي دوست داشتم هم پروازت باشم اما اين جنون بي علاج شاه پرم راشكسته تو فرشته اي اما من گناه آلوده انساني من اسير پيله اي هستم كه پوسيده اما حوصله پرواز را از دست داده ام من براي تو وپاكي ومهربانيت مي گريم مي دانم باور نمي كني ودر دل مي گويي چه سنگدل بودي زن من شكستم وصدايش در جمع شدن چرخ هاي هواپيما گم شد ونامه ها در وبلاگم بي جواب بايگاني مي شوند خدا به همراهت مسافر عزيز من

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:16 توسط شیرین بی فرهاد| |

تو خود شیطانی کاش دیوانه چشم های سیاه وموهای مواجت نبودم به من می گویی بیهوده تلاش نکن من در مغز تو خانه دارم فراموشی در کار من نیست کاش ابرهای دنیا پاک کنی می شدند در من می باریدند تا تو محو شوی نگو دوستت دارم تو مرا به عمق تباهی می کشانی مثل باتلاق هر چه بیشتر از تو می گریزم تو بیشتر در من حلول می کنی خسته ام انگار روی لبه تیغ راه می روم حتی در خواب  انقدر به من تلقین نکن من هیپنو تیزم حرفهایت نمی شوم به مترسکهای پوشالی مزرعه بیشتر می توان تکیه کرد تا شانه های ستبر تو بس کن دیگر نگو ...............

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:40 توسط شیرین بی فرهاد| |

توی داستان زندگی همیشه :

خوش خط و خاله         مار

خوش زبونه           گرگ

لبخند           آغاردروغ

اشک   معنی فریب

نیست  نیست

به من بگو :

چطور؟ 

 این همه سم تورگ  فکرتو ریخت

از کجا ؟

 پرده سیاه به باور تو آویخت

بگو زود:

کی به تو بدبینی رو یاد داد؟

تموم زحمتای شیرین وفرهادو    بربادداد!!!!!!!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:8 توسط شیرین بی فرهاد| |

وقتي باران ،

                  از فراز جنگلهاي مه آلود مژگانم گذشت

گناه !

               چون صاعقه اي

                      ريشه خوشبختيم را سوزاند

هوس معصومم،

                   دامنش را در بركه هاي گل آلود مي شست

                                               (به عبث)

غرورم !

               تا به حد شرمي سرخ رسيد

تنم ،

                   بوي حقارت مي داد

   تپش هاي دلم ،بيزاري شد

خود را به اولين تند باد مي سپارم !!!!

              آزاد مي شوم

        

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:25 توسط شیرین بی فرهاد| |

عشق شاید این باشد :

که تو سخاوتمندانه قلبت را آشیان بی سرپناهان کنی

ولی من :

خسیسانه در غارتنهاییم فقط برای تو جایی بازکنم

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:37 توسط شیرین بی فرهاد| |

خورشيد شدي

              يلداي انتظارم به روز رسيد

به پوسته تنهاييم دست كشيدي

             اندوه دلم پرزد ، پروانه شد

شب نامه هاي عشق من به دستت كه رسيد

             لبخندت آيه هاي زلال شد ، باريد

چشمهايم :

اين دريچه هاي مه زده سرد را نمي خواهم

به دلم ،

قول پناه شانه مردانه وابريشم گيسوي تراداده ام

گذرگاه فصل هاي تنت گرچه گنگ ومبهم است 

    براي اين متروك بي فرهاد ،تولدي دوباره است

       

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:45 توسط شیرین بی فرهاد| |

قلب من آبستن زخمی است قدیمی

که به دنیا آمده از دوستی صمیمی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط شیرین بی فرهاد| |

نيكي و بدي

 

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 


"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
                                                                             -پائولو كوئيلو

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:36 توسط شیرین بی فرهاد| |

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

__._,_.___
.

__,_._,___
 
 
  
 
  
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط شیرین بی فرهاد| |

برو ترسو

آري من جذام عشق دارم

                                    در ناكامي و غم طاقتي عجيب دارم

راست گفتي وابستگي به صلاح ما نيست

                               خوب مي دانستي صداقت بين آدما نيست

درياي احساس من در حوض قلبت جا نمي شد

                                           گره كور افكارت با تلاش من وا نمي شد

دست در گردن رقيب انداختي جلوي ديدگان من

                                      اما تو باختي در قمار عشق بي رقيب من

نمي دونستي تقدير آدما مثل زنجير به هم پيوسته

          ساده شكستي دل من اما دركمين دلت كسي حتما" نشسته

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:21 توسط شیرین بی فرهاد| |

به کدامین گناه مرا به دار مکافات می کشی

                                            و در تنهایی مدفونم می کنی

عشق حق من نیست چرا؟

                                               تبعیدی بیابان غریبی می کنی مرا؟

چه چیز سد راه من و توست ؟بگو

                                             قیمت شکستنش را جان می دهم بگو

از پریدن در تاریکی دلگیرم وخسته

                                       بال پروازم در این پیله شکسته

قلب من زود می شکند باور کن

                                      برای اثبات بی گناهیم پرپرش کن

بی عذر وبهانه مرا مصلوب می کنی

بی شک ! تو آخرین سنگ را به سویم پرتاب می کنی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:44 توسط شیرین بی فرهاد| |

مبتلا

 

قلب مرا چاک بزن

و از کلام برایم دار بباف

 

به ساده دلیم بخند

و تنهاییم را به رخ بکوب

 

هجوم بیاور به باورم

وتبخیر کن یخ غرور مرا

 

بگو که بچه گانه فکر می کنم

و نخ بادبادک خیالم راببر

 

به کویر تن خسته ام ببار

زیر و رو کن دنیای کوچک مرا

 

آرامشم را به شورش تبدیل کن

و مرا راهی دوزخ عشقت بساز

 

بهانه می گیری که عادت نکن به من

عادت کم است من مبتلا شدم به تو

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:36 توسط شیرین بی فرهاد| |

 

                                                      زندگی

 

 

 

جان من

 

زندگی شوخی نیست

 

زندگی سرد است چون یخ       وگدازنده است چون آتشفشان

 

ما ه من

 

زندگی عطش است درعین سیرابی     ولبریز است در حال پوچی

 

     زندگی تلخ است حتی وقتی که می خندی     وگواراست با طعم شور اشک

 

دلبرمن

 

زندگی لمس رویاست در خواب      وکابوس است وقتی که بیداری

 

زندگی شنا کردن است وقتی که غرقی      و نفس کشیدن است در هوای درد

 

 

نازنینم

 

زندگی بر بال غرور به اوج می برد ترا              وآنگاه تو نه در زمینی ونه در آسمان

 

زندگی می دزدد مرا ازتو وترا زمن        ولی می توان گریخت یک قدم تو یک قدم من

 

محبوب من

 

زندگی سم مهلکی است نوش دارویش تویی                                                                 بازی باخته زندگی را می برم تا وقتی تویی

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:42 توسط شیرین بی فرهاد| |

وقتی که جان مرده ام را

                                       به هیجان می آوری

وخورشید حرارت از دستان تو می گیرد

                                      و رطوبت چشمانت غمناکترین ابر است

وقتی زنیورها از شهد لبانت عسل می سازند

                               و نقش چشمانت پررنگتر از رنگین کمان است

و هرم نفس هایت شرجی ترین هوا را دارد

                                         و نگاهت طوفان خیزترین دریاست   

                   چگونه نگویم خدای شعرم شده ای

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:59 توسط شیرین بی فرهاد| |

سقوط

وسقوط چه زيباست

                            وقتي كه دستي ترا به زندگي نمي بندد

وچه رويايي است

                          وقتي كه رهايي از جسم

سقوط را دوست دارم

                        وقتي كه رنگ شب وروز من است

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط شیرین بی فرهاد| |

سلام دوستان عزيز

سال نو مبارك اميدوارم همگي شما عزيزان سال خوب وپر بركتي داشته باشيد اميدوارم غم از خونه دل همتون رخ بربنده وشادي وسرور وسلامتي خونه دلتون رو پر كنه مي دونم خيلي دير سال نو رو تبريك گفتم عيد امسال من يه تجربه تلخ بود كه براي اولين بار تجربه اش مي كردم از دور روز قبل از عيد بيمار شدم وروز عيد هم زير سرم بودم البته به اين دليل نيست كه مي گم يه تجربه تلخ را براي اولين بار داشتم بگذريم نمي خوام با حرفام شادي سال نو شما رو خراب كنم اما يه چيزي خيلي ناراحتم كرده كه هر عيد كه مي آد من وخيلي ها هر سال  زمزمه مي كنيم : دريغ از پارسال

به هر حال من براي همه سال خوبي رو آرزومي كنم چه براي كساني كه دوستم هستند وچه كساني كه از من دلگيرند

براي من دعا كنيد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:43 توسط شیرین بی فرهاد| |

اين ترانه رو كه خواننده اش مجتبي كبيري  وشاعرش خانم مريم حيدرزاده است صبح وقتي داشتم به موضوعي فكر مي كردم پخش كرد كه يه جورايي وصف حال بود وتصميم گرفتم اينجا بزارمش چون واقعا"زيباست

منو ببخش

اگه راهم اين روزا
از تو يه کم دورِ ببخش
تو يه زندگی آدم
يه وقتا مجبوِر ببخش
بگذز از من
اگه صبر و طاقتم کافی نبود‏
عکس من تو قاب رويايی که ميبافی نبود
بگذز از من ‏
اگه جمعه بود و باز دير اومدم
شب واسه گفتن قصه ها به تاخير اومدم
گل يک دونه گلدون بلور زندگی
چی دارم واست به جز يه عالمه شرمندگی
آرزوم هميشه اين بود که تو کسی بشی
سايه بون دل بی پناه بی کسیم بشی
ببخش اگه ميونمون فاصله هست
جای نفس تو سينه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشمای من ‏
فقط واسه نداشتن حوصله هست

حالا که گذشته از من
تو بايد صاف بمونی
مثه آينه شمعدونای نقره شفاف بمونی
يه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو
دست من بود که ميگفتم همه دنيا مال تو
برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن
دوريمونو باز ميزاريم به حساب سرنوشت
انقدر خوبی که آخر ميدونم ميری بهشت
ببخش اگه ميونمون فاصله هست
جای نفس تو سينه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشمای من ‏
فقط واسه نداشتن حوصله هست

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط شیرین بی فرهاد| |

حست می کنم

واضح تر از صدای جیپسی کینگ

                                   واین دودهای رقصنده در فضا

با فروغ فال گرفته ام می گوید :

چراغ های رابطه خاموشند

                     چلچراغ قلب من برای تو همیشه روشن است

رویای تو پر از جذبه ای باورنکردنی است

                                 مثل برمودا

پچ پچ می کنند می دانم ((دخترک شیداست ))

طعنه ها خوشایندند

        وقتی هیزم در تنور اشتیاقم می ریزند

سالهاست صدایت را می شنوم

                     که مرا به نام می خوانی (( بانوی ترانه واندوه ))

هذیان است ؟

می آئی   روزی حتما" خواهی آمد

 

این پست مخاطب خاصی ندارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:3 توسط شیرین بی فرهاد| |

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:7 توسط شیرین بی فرهاد| |

چاپ پست الكترونيكي
روت دوباره به پاكت نگاه كرد. هیچ تمبر یا علامت پستی روش نبود، فقط اسم و آدرسش. اون یه بارِ دیگه نامه رو خوند ...
روتِ عزیزم
من یكشنبه بعد از ظهر حوالی خونَت هستم و می خوام بهت یه سری بزنم.

همیشه دوستدارت
عیسی


دستاش داشت می لرزید وقتی نامه رو روی میز می ذاشت. "چرا خداوند می خواد به ملاقاتِ من بیاد؟ من هیچ كسِ خاصی نیستم. چیزی هم برای تقدیم كردن ندارم."
با همون فكر، روت به فكرِ كابینت های خالی آشپزخونه افتاد. "ای وای، واقعا چیزی برای پذیرایی ندارم. باید بدوم برم مغازه و یه چیزی برای شام بخرم."


اون رفت سراغِ كیف پولش و محتویاتشو شمرد. 7 دلار و 40 سِنت. "خوب، می تونم حداقل یكمی نون و چیزای دیگه بگیرم." كتشو پوشید و با عجله از در بیرون رفت.
یه قرص نونِ فرانسوی، یه تیكه نیم پوندی بوقلمون و یه جعبه شیر...روت داشت برمی گشت با مبلغِ خیلی زیادِ دوازده سِنت(!!!) كه تا دوشنبه براش می موند. با این وجود، زمانی كه داشت به خونه می رفت، با خریدای ناچیزی كه زیرِ بغلش زده بود، احساس رضایت می كرد.


یه صدایی گفت:
"خانوم، می شه به ما كمك كنین خانوم؟"
 روت این قدر تو برنامه های شام غرق بود، كه اصلا توجه نكرده بود دو نفر آدم تو راهِ كوچه كنار هم چپیدن. یه زن و مرد، هر دو با لباسایی كه فقط یكم از كهنه های نظافت بهتر بودن.
"ببینین خانوم، من شغلی ندارم، میدونین ، من و زنم این جا تو خیابون زندگی می كنیم،  و خوب، الان هوا  داره  سرد  می شه  و  ما  خیلی  گرسنه ایم، و، اگه شما بتونین به ما كمك كنین، خانوم، ما خیلی ممنون می شیم."


روت به هر دوی اونا نگاه كرد. خیلی كثیف بودن، بوی بدی می دادن، و صادقانه، اون مطمئن بود كه اونا اگه واقعا می خواستن می تونستن یه كاری گیر بیارن.
"آقا، من واقعا دوست دارم بهتون كمك كنم، اما من خودمم زنِ فقیری هستم. همه اون چیزی كه من دارم یه نون و یه تیكه بوقلمونه و امشب یه مهمون خیلی مهم برای شام دارم و برنامم این بود كه اینارو برای اون سِرو كنم."
"آها، خوب، اشكالی نداره خانوم. می فهمم. مرسی در هر صورت." مرد دستشو دور شونه زنش انداخت و برگشتن داخل كوچه.
روت همون جوری كه داشت رفتنِ اونا رو تماشا می كرد، یه عذاب وجدانِ آشنایی در قلبش حس كرد.
 "آقا، صبر كنین!"


 زن و مرد وایسادن و روت به سمت اونا دوید.
 "ببینین، چرا این غذا ها رو نمی برین. من یه چیزِ دیگه برای پذیرایی از مهمونم دست و پا می كنم" و همون حین كیسه  خوار و بار رو به دستِ مرد داد.
"ممنونم خانوم، خیلی خیلی ممنونم!"
"بله، متشكرم!" این صدای همسر اون مرد بود، و روت دید كه داره از سرما می لرزه.
"میدونین، من یه كتِ دیگه تو خونه دارم. بیا، چرا اینو نمی پوشی." روت دكمه های ژاكتشو باز كرد و  اونو رو شونه های زن انداخت. بعد با یه لبخند، برگشت و به سمتِ خیابون رفت ... بدون كت و بدون هیچ خوردنی برای پذیرایی از مهمونش.


روت وقتی به دم خونش رسید یخ زده بود، هم چنین خیلی هم نگران بود. خداوند داشت برای ملاقاتش میومد و اون هیچ چیزی برای پیشكش كردن نداشت. داشت كیفشو زیر و رو می كرد برای كلید كه یه دفعه نگاهش به یه پاكتِ دیگه توی صندوق پستیش جلب شد.  "عجیبه. پست چی معمولا دو بار تو یه روز نمیاد." پاكتو از صندوق درآورد و بازش كرد.


روت عزیزم
خیلی خوب شد كه دوباره دیدمت. از بابت اون شامِ خوشمزه ممنون. و هم چنین متشكرم، از بابت كتِ زیبات
.
همیشه دوستدارت
عیسی     


هوا هنوزم خیلی سرد بود، ولی حتی بدونِ كت، روت توجهی به سرما نداشت.آن گاه عادلان به پاسخ گویند:  "ای خداوند، كِی گرسنه ات دیدیم تا طعامت دهیم، یا تشنه ات یافتیم تا سیرآبت نماییم، یا كِی تو را غریب یافتیم تا تو را جا دهیم یا عریان تا بپوشانیم، و كِی تو را مریض یا محبوس یافتم تا عیادتت كنیم؟" پادشاه در جوابِ ایشان گوید:  "هر  آینه  به  شما  می گویم، آن چه  به یكی از  این  برادرانِ كوچك ترینِ من كردید، به من كرده اید. "متی25 :37-40


اي پدر آسماني عزيز

سلام مي دونم كه صداي منو مي شنوي خداوندا پادشاه آسمانها وزمين به خاطر هر چه در زندگي به من داده اي ترا شكر مي كنم از تو سپاسگذارم كه به كلبه حقيرانه قلب من قدم گذاشته اي  به زندگي من بركت داده اي برايم مهم نيست كه براي تو هر چه كه داشته ام از دست داده ام زيرا كه اكنون ترا دارم وتو هميشه در كنار مني و از من محافظت مي كني اي قدوس نامت پر جلال وبا شكوه است مرا ببخش كه براي گناهان ما اين تو بودي كه شكنجه شدي تا گناهان ما را پاك كني دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:59 توسط شیرین بی فرهاد| |

مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود به خدا 
اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد   شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه   روشن بود و همين براي شنا كافي بود.   مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون  استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي  تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و  چراغ را روشن كرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

مجالی برای گفتن حتی کلمه ای  نیست

      

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:52 توسط شیرین بی فرهاد| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست